ادامه خاطراتم
22 اردیبهشت 1395 توسط سام
زنگ اخر که زده شد با دوستایی همیشگیم زهراو سمیه و زهرا راهی خونه شدیم تورا ذهنم درگیر بودش دیگه مثل همیشه نبودم رسیدم خونه طبق معمول بعد نهار درسامو خوندم دفتر چه رو برداشتم رفتم کنار بابا نشستم گفتم این دفترچه حوزست کفت خوب بعد پرسیدم میخوام امتحانشو… بیشتر »